دلم تنگ است...

بندگی را دوست دارم با همه شرمندگی


سفره ی خداوند همیشــــــــــــــــــــــــه پهــــــــــــــــــــــــن است مبادا گرسنه بمانید
*
****
**********
****
*
در بیکرانه ی زندگی دو چیز افسونم می کند:
آبی آسمان که میبینم و می دانم که نیست
و خدا که نمیبینم و می دانم که هست
دیر زمانیست که آرزوها ، تصویر بی قراری اند
در پنجره هایی که رو به خدا باز می شوند
و اشک ها هم مسیر تشنگی .
صدای پای سبز قامتی سوار بر اسب آفتاب
از ترانه هر گنجشک تا زمزمه هر آبشار
در یک یک لحظه ها جاریست .
و انتهای هر سجده دستان نیازمندی
که حاجت را از خیمه های نور
تا حقیقت ظهور به انتظار پیوند می زنند .
او ، خواهد آمد .
هنگام راه رفتن به خدا فکر میکنم...
بهتر از آن است که در مسجد به کفشهایم فکر کنم...
هر که امد به جهان اهل فنا خواهد بود
انکه پاینده و باقیست خدا خواهد بود

یا ربّ دل پاك و جانِ آگاهم ده
آه شب و گریه سحرگاهم ده .
در راه خود اول زخودم بیخود كن
بیخود چو شدم زخود به خود راهم ده
خدایــــــــــــــــــــــا
از آن وقت که
در بنـــــــــــــــــــــد توام
آزادم

گا م هایت را محکم کن
چه کسی می داند
که آخر خط کجاست؟
تشنه ام این رمضان تشنه تر از هر رمضانی شب قدر آمده تا قدر دل خویش بدانی
لیله القدر عزیزی است بیا دل بتکانیم سهم ما چیست از این روز همین خانه تکانی

رمضان، ماه بی دلی جان
رمضان، ماه گامهای عاشق رهسپار
رمضان، ماه اشكهاي چشم در سجدههاي الهي
رمضان، ماه نوراني خدا، ايام توبه و توجه به پرودگار
از دور صداي ربنا ميآيد
آواي خوش ، خـــــــــدا ، خـــــــــــدا ميآيد
![]()
کاش، در اين رمضان لايق ديدار شوم / سحري با نظر لطف تو بيدار شوم
کاش منت بگذاري به سرم مهدي جان / تا که همسفره تو لحظه ي افطار شوم . .
هرزگاهي براي پريدن بالي مي خواهم و در فكر پروازم
پرواز به سوي ابديت ... انتهاي پاكي و صداقت...
پايان زلالي و شفافيت...كاش مي شد سر ي هم به كهكشان زد
اوج گرفت و در آن دور دست خدا را لمس كرد ... حس كرد... يا سجده كرد...
اگرچه...
او يوسف دلرباي زهراست/ با هيچ گهر خريدني نيست
با ديده ي از گناه لبريز/ آن روي چو ماه ديدني نيست
ولي...
تو مگو ما را بدان شه بار نيست/ با کريمان کارها دشوار نيست.
عصر يك جمعه دلگير،
دلم گفت: بگويم، بنويسم
كه چرا عشق به انسان نرسيدست،
چرا آب به انسان نرسيدست،
و هنوزم كه هنوز است، غم عشق به پايان نرسيدست
بگو حافظ دلخسته ز شيراز بيايد،
بنويسد كه هنوزم كه هنوز است،
چرا يوسف گم گشته به كنعان نرسيدست و
چرا كلبه احزان به گلستان نرسيدست
عصر اين جمعه دلگير،
وجود تو كنار دل هر بي دل آشفته شود حس
كجايي گل نرگس؟
بخوان دعای فرج را دعــــــــــا اثــــــر دارد دعا کبوتر عشق است و بال و پر دارد
بخوان دعای فرج را و عـافــیــت بـطـلـــب که روزگار بســـی فتنه زیر ســـر دارد
بخوان دعای فرج را کـه یـوسـف زهــــــرا ز پشت پرده ی غیبت به ما نظـر دارد
بخوان دعای فرج را به یاد خیمه ی سبز که آخرین گل سرخ از همه خبـــر دارد
چه انتظار عجیبی
تو بین منتظران هم
عزیز من چه غریبی !
عجیب تر آن كه چه آسان
نبودنت شده عادت
چه بی خیال نشستیم
نه كوششی ، نه تلاشی
فقط نشسته و گفتیم :
خدا كند كه بیایی
از ناکجای وجود بی مقدارم، تا آستان بی کران کوی تو، در میان سیلاب اشک،
پلی از نیاز می زدم. پلی از انتظار،
از غیبت تا ظهور
مهدی جان
سئوالی ساده دارم از حضورت من آیا زنده ام وقــــت ظهورت
اگر که آمـــــدی من رفته بودم اسیر سال و ماه و هفته بودم
دعایم کن دوباره جـــــان بگیرم بیایـــــم در رکاب تو بمیــــــرم
سر راهت در انتظارم
برده هجرت صبر و قرارم
جز ظهورت ای گل زهرا
به خدا حاجتی ندارم
بی تو غروب ها همیشگی اند
بی تو صبح ها رویایی اند
بی تو عشق ها دروغی اند
به امید آمدنت، دل ها هوایی اند
از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش
زده ام فالی و فریادرسی می آید